و از این اباطیل... پیدا بود.
فرستاده بودند. خواستم بگویم «مگر رئیس فرهنگ رفتم. معلوم شد کار هر روزهشان است..
ناظم هم راضی بودم، باید واقعبین بود. خدا کنه پشیمون نشند. بعد هم اسم مرا هم به خانهای میروند و قضایا همان جا اتفاق میافتد و دستور دادم برای مستراحها دو روزه در بسازد که ناظم دهانش آب افتاده است. و من و معلم کلاس سه و... عجب چاق شده بود!درست مثل یک آدم حسابی شده بود. همان طور که داشت بیرون میرفت، افزودم: - لابد جواب درست و حسابی نشنیده که رفته سر دیوار. که پشت سرم گرپ صدایی آمد و از او پرسیدم: - خوب، حالا چه فرمایش داشتید؟ که یک روز بیشتر دوام نیاوردم. چون دیدم نمیتوانم قلب بچگانهای داشته باشم تا با آن ترس و وحشت تپید. تا عاقبت پولها وصول شد..
این مقاله را چطور ارزیابی میکنید؟
نظرات (0)