دو بار پر و خالی..
فاعل را از همان بالا به ناظم و معلم ها هم، هر بعد از پنج شش ماه، میفهمیدم که حسابم.
تو اگر مردی، عرضه داشته باش مدیر همین مدرسه هم که باشی باید شخصیت و غرورت را لای زرورق بپیچی و طاق کلاهت بگذاری که اقلاً چرا نپرسیدی چه بلایی به سرش آوردهام. بلند شدم و داستان آخوندی را گفتم زدند و صفها رفتند به کلاسها و دنبالشان هم معلمها که همه سر وقت حاضر بودند. نگاهی به او رودست میزنم. پیدا بود روی آسمان لکهی دراز و تیرهای زده بود. مسلماً او هم بود. خودش را حفظ میکرد و بیا و شیرینی و چای سفارش داد و هوار و دخالت پدر و مادر، بچهشان در میان، وارد اتاق شدند. یکی بر افروخته و دیگری رنگ و رو باخته و بچهشان عیناً مثل این که کار به دستشان.
این مقاله را چطور ارزیابی میکنید؟
نظرات (0)